أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )

29

الفتوح ( فارسي )

( 1 ) بودند و مقيم بحرين ، گفتند : بياييد جهد كنيم و ملك بر خاندان نعمان بن المنذر باز بريم كه ايشان از پسر ابو قحافه مستحقتر و سزاوارترند . پس ، برخاستند و به حضرت كسرى پرويز در ملك عجم آمدند و عرض داشتند : اى ملك ، آن مرد هاشمى كه قبايل قريش و مضر به دو مىنازيدند درگذشت ، و مرد پيرى ضعيف به جاى او به خلافت بنشست . در اين هنگام عامل او از بلاد ما بازگشت ، و آن بلاد ضايع و مهمل است . آنجا جماعتى از عبد القيس نمانده‌اند . ما به عدد و عدّت و آلت و شوكت از ايشان بيشتريم . اگر ملك عاملى را فرستد ، كسى او را از بحرين مانع نتواند بود . كسرى گفت : شما كه را مىخواهيد كه به عمل آن ولايت لايقتر است تا براى شما فرستم . گفتند : ما منذر بن نعمان بن المنذر را مىخواهيم كه وارث آن ملك است . كسرى كس فرستاد و منذر بن نعمان را بخواند . او را تشريف گرانمايه ارزانى فرمود . تاج بر سر او نهاد و صد اسب تازىنژاد و هفت هزار سوار عجمى نامزد او كرد تا در خدمت او بروند . بعد از آن با وزيران مشورت كرد كه : منذر كودكى نو رسيده است و گرم و سرد روزگار ناچشيده . ما او را پادشاهى عرب مىفرماييم . مبادا سر نتواند كرد و از عهدهء اين كار بيرون نتواند آمد . منذر بشنيد . در معنى اهليّت و قابليّت خويش ، در باب ملكدارى ، واجب دانستن شكر و انعام پادشاه ، معذور داشتن در سياست ، اطاعت نمودن و عبوديّت ، و انقياد پادشاه شعرى انشاد كرد و به حضرت كسرى باز نمود . كسرى او را آفرين كرد و رخصت فرمود . پس ، جماعتى از بنى بكر وايل كه معارف ايشان حطم بن ضبيعه [ 74 ] و ظبيان بن عمر و مسمع بن مالك بودند در خدمت او روان شدند . چون به ديار بحرين در آمدند و خبر به عبد القيس رسيد چهار [ 75 ] هزار مرد و رئيس [ ى ] از رؤساى ايشان ، كه او را جارود بن المعلّى ( 39 ) خواندندى ، جمع شدند و پس از آن تمام اخلاف و موالى ايشان بر ايشان پيوستند . منذر با هفت هزار لشكر عجم و سه هزار بنى بكر بر ايشان رسيد . به جنگ در پيوستند . از جانبين قتالى سخت كردند . در اوّل شكست بر لشكر منذر آمد و

--> [ ( 74 ) ] خ . چ : حطيم بن صنيعه ، س . ل . ت : خطم بن زيد . [ ( 75 ) ] ل : چار .